فردريك چارلز ريچاردز ( مترجم : مهين دخت بزرگمهر )

191

سفرنامه فرد ريچاردز ( فارسى )

مىترسند نابود كنند چون : از آن كز تو ترسد بترس اى حكيم * وگر با چنو صد برآيى به جنگ از آن مار بر پاى راعى زند * كه ترسد سرش را بكوبد به سنگ نبينى كه چون گربه عاجز شود * برآرد به چنگال چشم پلنگ در نهمين داستان خاطر نشان مىسازد كه سرسخت‌ترين دشمن شخص غالبا ورّاث او مىباشند : « يكى از ملوك عرب رنجور بود در حالت پيرى و اميد زندگانى قطع كرده كه سوارى از در درآمد و بشارت داد كه فلان قلعه را به دولت خداوند گشاديم و اسير آمدند و سپاه و رعيت آن طرف به جملگى مطيع فرمان گشتند . ملك نفس سرد برآورد و گفت اين مژده مرا نيست دشمنانم راست . » موضوع پانزدهمين حكايت وى از اين قرار است : « يكى از وزراء معزول شد و به حلقهء درويشان درآمد . اثر بركت صحبت ايشان در او اثر كرد و جمعيت خاطرش دست داد . ملك بار ديگر بر او دل‌خوش كرد و عمل فرمود قبولش نيامد و گفت معزولى نزد خردمندان به كه مشغولى آنان كه به كنج عافيت بنشستند * دندان سگ و دهان مردم بستند كاغذ بدريدند و قلم بشكستند * وز دست و زبان حرف‌گيران رستند ملك گفت : هر آينه ما را خردمندى كافى بايد كه تدبير مملكت بشايد . گفت : اى ملك ، نشان خردمند كافى جز آن نيست كه به چنين كارها تن ندهد . » گلستان چشمه‌اى مملو از اندرزهاى خوب و گفته‌هاى عاقلانه است و حاوى خزانه‌اى از حكايات و داستانهاست . اغلب داستانهاى سعدى با آنكه كهنه است ، ولى هنوز در سراسر ايران به عنوان نمونه‌اى از هوش ايرانى تازه به شمار مىرود . مردم ايران با سبك او بسيار آشنا هستند و به او مهر مىروزند . هنوز داستانهاى او دربارهء مرد ناخوش‌آواز و مردى كه چشم درد داشت و نزد بيطار رفت ورد زبانهاست . سعدى در داستان اول مىنويسد : « ناخوش آوازى به بانگ بلند قرآن همى خواند . صاحبدلى بر او بگذشت گفت : تو را مشاهره چند است ؟ گفت : هيچ . گفت : پس اين زحمت خود چندين چرا همى دهى ؟ گفت از بهر خدا